عام
نمیدونم چجوری بگم که بد برداشت نشه
ولی جالب بودن=)
تاحالا دوتا قواره بزرگ گنگ بالا نرسونده بودنم =)
رسما اسکورت کرده بودن=)))
منم خب اصلا سوءاستفاده نکردم که وسایلمو دادم دستشون=)
اصلنم عمدا جفتشونو حرص ندادم با خونسردیام=)))
همراهی کردنای موش گیر وقتی دیرم شده بود و دوییدنش دنبال قطار جالب بود=)
دنبالم اومدن تو قطار از پنجره تا مستقر شدنم=)
و حتی زنگ زدنش ۴ صبح که خواب نمونم=)
این بچه واقعا منو خواهرش میدونه=)))
و من این روزا دلم میخواد بیشتر کمکش کنم به خواسته اس برسه
آثار مردونگی میبینم توش=)
ازش مرد زندگیدر میاد..
برچسب:
نویسنده: یوسف طباطبایی