واقعا خدا بهم رحم کرد که یه دختر عقده ای نشدم که نداشتم آزادی رو علم عثمان کنه و عین این ورپریده های خشتک جر داده ی تو خیابون هر شب با یکی لاس بزنه!!
من خودمم باور نمی کنم یه روزی حتی برای داشتن کانال خصوصی ، که ی سزی محتوا های درسیمو توش بایگانی کنم باید اجازه می گرفتم=) و اگه نمی گرفتمم جنگ جهانی به پا بود... و قربانی همیشگی جنگ ها؟ جنازهی من!
خودمم باورم نمیشه به خاطر نصب کردن یه پلتفرم حرف شنیدم ...
خودمم باورم نمیشه برا صحبت با استاد آقام باید اجازه می گرفتم...
و من باورم نمیشه که گرایشش به ززآ بیشتر باشه تا ج.آ!
اهل اون تفکر می دونن تو با روح یه دختر چه کردی=)!؟
محمدامین فکتای روانشناسانه اشو برام رو می کرد و زوایای پنهانمو علیرغم میلم ، بدون اینکه بگم کشف می کرد و بهم اعلام! اون لحظه که پرسید n=38 از کجا میاد؟ براش استیکر لبخند فرستادم...
و خب؛ اون هیچ وقت عمق غمی که به جونم نشست رو نمی فهمه...
غمی که دیگه برام مهم نیست و فقط سنگینی وقایع و عزت نفس و شخصیت خورد شدمه که اذیتم می کنه.
و هرچقدرم محمد امین بگه من زنانگیم بالاست و متفاوت ، هر چقدرم بگه من حجم زیادی از احساسات رو در کنار منطق دارم ،هر چقدرم بگه تایپ شخصیتی من جذاب و کراشه ؛ این منم که فرار می کنم از اعلامش به بقیه و نگرانم که یکی مسخره بخونتش. نگرانم که یکی بگه که مضخرفه...
و عمیقا معتقدم محمد امین اشتباه می کنه. من از دور قشنگم.خیلی دور.خیلی دور.
برچسب:
نویسنده: یوسف طباطبایی