خرید بک لینک
عبدالرضا میگفت اون عصاره باغ وحش میتونه خوشبختم کنهگفتم امیدوارم ک منم بتونم خوب باشم براش متقابلا میگفتتو خوب هستیاونه که باید خوب باشهمحسن هم میگفت امیدوارم یکی مثل اون بیاد گردنت بگیره ، شاید یکم‌زندگی براش سخت شه ،ولی خوشبخت میشه=)حقیقتا چقدر برادر داشتن میتونه تو روحیه ادم تاثیر بذاذه. رو اعتماد به نفسش. رو‌عزتش...مثلا عبدالرضا خیلی رو‌احیاء روحم‌کمک حال بودشاید خودش حالیش نیستولی بود...و عمیقا دوسش دارم‌این بچه روادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف طباطبایی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 21:40

در حالی که قراره بهش پیام ندم، حرفی نزنم، ریپلای نکنم، ناراحتم، دلم شکسته، غم دارم، دلگیرم ، دولیتر بر ساعت اشک ریختم براش...یه پیام میذاره از سختی ای که توشه و کلافگیش... و آفرین! دقیقا این منم که فکر مبکنم مدیریت امداد و نجات اجتماعی باهامه و با کله میدوئم که هییی بچه، چت شده؟ خوبی؟! و خب ، در همون لحظات دوز بالایی از ناکفایتی جهت خوب کردن حال طرف مقابل بهم تزریق میشه و درحالی که تو چت یه دلقک به تمام معنام که بخنده ، اون پشت دارم زجه میزنم و گریه میکنم....که من نتونستم حالشو خوب کنم.که حال خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف طباطبایی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 21:40

به حدی حس سرخوردگی از بابت واکسن دارم ، که الان با اینکه علمشو دارم ، و یقین هم دارم بهش ، باز هم نمیتونم به کسی نظرمو بگم...واقعا این ادمایی که حسای مضخرف ریختن به جونم اگه اون دنیا بخوان پس بدن تریناک میشه.و من حتی نگرانم که نکنه اون دنیا خدا توبیخشون کنه. گناه دارن=))))!و تنها کسی که گناه نداره فکر کنم خودمم...کاش میشد غیب شم و وسط k2 ظاهر شم. رو اون پشت بوم، چفتِ کیم جه ها.این پسر حقیقتا مناسب ترین تایپ ممکن برا ادمی مثل منه. میتونم به زنش حسودی کنم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف طباطبایی تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 15:34

دومین باری که بعد از بارها کنسل شدن نوبتم رفتم پیشش خیلی نرمال تر بود.استرس و نگرانی سری اول رو نداشتم. طبیعتا خودسانسوریم کمتر شده بود.حتی وقتی مجدد زد کتفمو بترکونه و دستش بهم خورد احساس بدی نداشتم و معذب نشدم. و طبعا قرمز هم نشدم.کاش میتونستم بی جنسیت شم دقایقی و بغلش کنم این مرد گوگولی رو. به نظرم 50 درصد اثر درمانی برا داروهامه و 50 درصد دیگه اش بابت لبخند و اطمینان خاطر دادنشه... و همراهیش.بعد از مرور روند درمان بهم گفت کتفت چطوره و متاسفانه فهمید دارم گولش میزنم و الکی میگم خوبم. با گفتنِ : نترس درد نداره نشنوندتم رو صندلی و اینبار از قبل موهامو جمع کرده بودم البته که بچم معذب نشه.خب ، تاحالا وسط درمان با دکتر بحثم نشده بود! که شد.... خاک تو سرم که بلند در جواب شل کن شل کن هاش کفتم اون استخونه و مونده بود بزنه تو سرم یا زمینو گاز بگیره یا گریه کنه . راستم میگقت خب. اونجا استخون نداریم اصلا!اون آناتومی پاس کرده ن من!بعد از ترکوندن کتفم میگفت مطینی خوبی؟ گفتم خوبم بخدا..حس کردم ترکوندیم. میگه نه؛ سری قبل گریه کردی.الان نکردی. خوب نشدی. داری مخفی میکنی ک بیشتر دردت نیاد...مرد حسابی خب تو باید به روم بیاری که من گریه کردم؟ چه کاریه آخه؟!نمیدونم دکترای شما هم بهتون دستور پخت سوپ جو رو جزء به جزء میدن یا نه؟ تهشم برام زیر نسخه نوشتتش که فراموش نکنم =)!درسته که قلبم داره ترک میخوره زیر هزینه های درمان این میگرن لعنتی و گوارش و رحمم. ولی خب دست کم با دکتر گوگولی مهربونم آشنا شدم. که پا میشه باهام نرمش می کنه وسط مطب و قیافه منشیش جالب بود وقتی اومد شیرینی بیاره برا دکتر و حرکات ورزشیمونو دید ...بهم میگه چرا سری قبل برا مشکل فلانت دارو ندادم؟گفتم خب چون بهتون نگفتم این مشکلو داادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف طباطبایی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 9:03

این حاجی هم خواب نما شده و روز پیام داده. فهمید غر زدم که فقط شب پیام میده؟! مهم نیس.ما جوابشو شب میدیم تا فعلا بدونه کت تن کیه.

برچسب: نویسنده: یوسف طباطبایی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 9:03

باورم نمیشه انقدری فرسوده شده باشم که نتونم روزه بگیرم... خدا رسما از مهمونیش پرتم کرده بیرون!

برچسب: نویسنده: یوسف طباطبایی تاريخ: يکشنبه 26 فروردين 1403 ساعت: 22:15

حتی همینی که رفتم بنویسمم پاک کردم! با اینکه فقط 4 خط بود.

برچسب: نویسنده: یوسف طباطبایی تاريخ: يکشنبه 26 فروردين 1403 ساعت: 22:15

خخب سدنا درست میگه.

کلا باید شل کنم و اهمیت ندم...

شل تر از این اخه؟

من میبینم از یکی خوشش اومدع و میخواد بهش بگه خوشحال میشم براش. شل تر از این؟


برچسب: نویسنده: یوسف طباطبایی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1402 ساعت: 13:22

واقعا خدا بهم رحم کرد که یه دختر عقده ای نشدم که نداشتم آزادی رو علم عثمان کنه و عین این ورپریده های خشتک جر داده ی تو خیابون هر شب با یکی لاس بزنه!!من خودمم باور نمی کنم یه روزی حتی برای داشتن کانال خصوصی ، که ی سزی محتوا های درسیمو توش بایگانی کنم باید اجازه می گرفتم=) و اگه نمی گرفتمم جنگ جهانی به پا بود... و قربانی همیشگی جنگ ها؟ جنازهی من!خودمم باورم نمیشه به خاطر نصب کردن یه پلتفرم حرف شنیدم ...خودمم باورم نمیشه برا صحبت با استاد آقام باید اجازه می گرفتم...و من باورم نمیشه که گرایشش به ززآ بیشتر باشه تا ج.آ! اهل اون تفکر می دونن تو با روح یه دختر چه کردی=)!؟محمدامین فکتای روانشناسانه اشو برام رو می کرد و زوایای پنهانمو علیرغم میلم ، بدون اینکه بگم کشف می کرد و بهم اعلام! اون لحظه که پرسید n=38 از کجا میاد؟ براش استیکر لبخند فرستادم...و خب؛ اون هیچ وقت عمق غمی که به جونم نشست رو نمی فهمه...غمی که دیگه برام مهم نیست و فقط سنگینی وقایع و عزت نفس و شخصیت خورد شدمه که اذیتم می کنه.و هرچقدرم محمد امین بگه من زنانگیم بالاست و متفاوت ، هر چقدرم بگه من حجم زیادی از احساسات رو در کنار منطق دارم ،هر چقدرم بگه تایپ شخصیتی من جذاب و کراشه ؛ این منم که فرار می کنم از اعلامش به بقیه و نگرانم که یکی مسخره بخونتش. نگرانم که یکی بگه که مضخرفه... و عمیقا معتقدم محمد امین اشتباه می کنه. من از دور قشنگم.خیلی دور.خیلی دور. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف طباطبایی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1402 ساعت: 13:22

مائده راست می گفت! فائزه میخواست باا شهادتش یکی یه دونه پس سر همه امون بزنه =)

برچسب: نویسنده: یوسف طباطبایی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1402 ساعت: 13:22

وسط آن باکسینگ کردنای هر هفتهی کوثر و حدیثجهیزیه خریدنای مریم و بحثای سالگرد عقدشونوسط کافه رستوران گردیای دایانا با مینو و سحر و علیزاده و سراجی وسط رزرو کردن تالار و کرایه لباس عروس و تاریخ عروسی صغریمن پاهامو چسبوندم به دیوار سرد کنارم. زیر پتو مچاله شدم. و دارم فکر میکنم به اینکه پرتوزوئا رو بخونم ، اکتینو باکتر هارو بخونم، یا پروژه پسابمو پیش ببرم و فردا با دکتر راجع به کدوم پروژه صحبت کنم=) و چرا پولِ چیزی که امروز بهشون ارائه دادم رو بهمنمیدن...زندگی ها چقدر فرق داره واقعا...من بهر تماشا به جهان آمده ام؟! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف طباطبایی تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1402 ساعت: 8:49

منم تنوع دوست دارم=)ولی واقعا لازمه انقدر توش غرق شیم که یادمون بره چهرهی واقعی و بی آرایشمونممیتونه دوست داشتنی باشه؟!من به روتین پوستی اعتقاد دارم. ولی اونمدر حد نرمال، نه که توش غرق شی=)به اراستگی و زیبایی هم معتقدم...ولی میدونین حقیقتش اینه که خودمم یه بازه زمانی تحت اثر محیط اطرافم اگه بدون کرم میرفتم بیرون به خدی حس بد میداشتم که ممکن بود هر لحظه یزنم زیر کریه ،و یا اینکه ماسک بزنم=)!!!یه ماهه دارم با این حس مبارزه میکنم...و میتونمبگم تا حدود زیادی موفق بودم=)یعس!بازار رقابتی دیدِ جنسیتی به زن واقعا دردناکه=)و من حقیقتا وقتی میبینم یکی مثل درسا، با اینهمه زیبایی و دلنشین بودن چهره اش غمگینه و دلش لیفت مژه و ابرو و کاشت ناخن میخواد مجدد، غمم گین میشه=)وقتایی که رو مورد نیستم ، گندم بهم میگه چرا شبیه خرس گریزلی میای سر کلاس و نمیرسی به خودت...و من جوابم چی باشه خوبه؟!+خرس گریزلی هممی تونه دوست داشتنی باشه، نمیتونه؟!شما اگه یاد نگیرین خودتونودوست داشته باشین، نمیتونین بقیه رو هم قانع کنین برای اینکار.و خب...نه مه لزوم داشته باشه دوست داشتن بقیه! خیر=)ولی مورد تایید قراررفتن و ترد نشدن از طرف جامعه نیاز روحی همهی انسانهاست ...و شما نباید خودتوناولین نفری باشین که به خودش ظلم میکنه و ترد میکنهچهره ی واقعیتونو طرد نکنینصدای واقعیتونو طرد نکنین=) چرا با کلی ادا و اصول حرف میزنین خدایی؟! اذییتون نیست؟ چرا لهجهاتونو پنهون میکنین؟!=)چرا صداتونو نازکمی کنین؟!=)من هلیا رو دوست دارمهلیا واقعا دوست داشتنیهصدای بمی داره که هیچوقت سعی نکرده بپوشونتش=)))♡ موهایی که پریشونن و بیرون، و برای دانشگاه اومدن معطل اتو و سشوار نشده=)و چشماش زیر سایه و خط چشم نیستن=)حتی رژ هم نمی زادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف طباطبایی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1402 ساعت: 11:39

عامنمیدونم چجوری بگم که بد برداشت نشهولی جالب بودن=)تاحالا دوتا قواره بزرگ گنگ بالا نرسونده بودنم =)رسما اسکورت کرده بودن=)))منم خب اصلا سوءاستفاده نکردم که وسایلمو دادم دستشون=)اصلنم عمدا جفتشونو حرص ندادم با خونسردیام=)))همراهی کردنای موش گیر وقتی دیرم شده بود و دوییدنش دنبال قطار جالب بود=)دنبالم اومدن تو قطار از پنجره تا مستقر شدنم=)و حتی زنگ زدنش ۴ صبح که خواب نمونم=)این بچه واقعا منو خواهرش میدونه=)))و من این روزا دلم میخواد بیشتر کمکش کنم به خواسته اس برسهآثار مردونگی میبینم توش=)ازش مرد زندگیدر میاد.. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف طباطبایی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1402 ساعت: 11:39

من با سوادم؟آر یو کیدینگ می؟من واقعاااااا و به معنای واقع یکلمه چیزی بلد نیستم!!!واقعا خنگم..هر چی بیشت رهم میگذره بیشست رمیفهمم چیزی بد نیستمدر حدی که موقع خوندن متابولیسما گریه میکنم...واقعا اشکم در میاد که بلد نیستمشون!من بیوشیمی و ژنتیکم پوکیده استتتتتتتتسلولی مولکولی؟ فاجعه ی قرنه عزیزم فاجعه ی قرن!!!!!!!!در س خوندنم؟ میتونم برات اشک بریزم که چقد ردرس نمیخونمحتی همین الان واقعا داره اشکم در میاد!من با سواد نیستم... صرفا می دونم منبع چیز یکه می خوای کجاست ومیتونم بهش رجوع کنم وجواب سوالات رو پیدا کنم...من با تجربه هم نیستم... صرفا تجربه ی اساتید و کمیییی تجربه خودم رو جمع اوری کردم...همین! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف طباطبایی تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 19:34

دارم سعی میکنم جرات داشته باشم و حرفام رو رک و واضح بگم

دارم سعی میکنم نشخوار فکریمو کمتر کنم

دارم سعی میکنم استرسمو پنهان کنم

ولی مثل چی استرس دارم...

وگرنهدهیچ اسکلی با بوی آویشن و چایی تپش قلب نمییگییره


برچسب: نویسنده: یوسف طباطبایی تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 19:34

صفحه بندی